ناگهان چه زود دیر می شود

(پرسه ها)

بهار را بهانه کرده ام تا به همه ی کسانی که دوستشان دارم سلامی بکنم 
نامتان در اندیشه و مهرتان در قلبم 

 ​
سال نو بر شما مبارک
happy new year


نوروز سال 1393 را بر تمامی ایرانیان تبریک و شادباش می گویم.
رضا
نوشته شده در 93/01/08ساعت 14:15 توسط رضا | |

روزگارا 
تو اگر سخت به من می گیری باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گرچه فردایی غم انگیز مرا می خواند
لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست
زندگی باید کرد...
نوشته شده در 93/01/01ساعت 16:47 توسط رضا | |

تا زمانی که زنده اید، زندگی کنید.هر کاری را تجربه کنید.به خود و دوستانتان اهمیت بدهید.سرگرمی داشته باشید و کارهای عجیب و غریب انجام دهید.بیرون بروید و گردش کنید!در هر صورت،مجبورید زندگی کنید.پس سعی کنید از لحظاتتان لذت ببرید!از اشتباهاتتان درس بگیرید.دلیل مشکلات را پیدا کنید و آن را از بین ببرید.

سعی نکنید کامل باشید،

بلکه تنها نمونه ای تمام عیار از یک انسان باشید.

(آنتونی رابینز)




نوشته شده در 92/11/04ساعت 17:0 توسط رضا | |

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه همان شب بیهوده ست

خاموش شد

و پهنه وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب این کتیبه مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند

به اعتبار سنگی خود ، دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد

شاید که اعتیاد به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده انسانی را

به ورطه زوال کشانده است

شاید که روح را

به انزوای یک جزیره نامسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش؟

پس راست است ‚ راست که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز بر و دری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند ؟

کنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خوابهای سحرگاهی

احساس می شود

آینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشاله بیداری

و به هجوم مخفی کابوسهای شوم

تسلیم میکنند

افسوس من با تمام خاطره هایم

از خون که جز حماسه خونین نمی سرود

و از غرور ‚ غروری که هیچ گاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش میکنم نه صدایی

و خیره میشوم نه ز یک برگ جنبشی

و نام من که نفس آن همه پاکی بود

دیگر غبار مقبره ها را هم بر هم نمی زند

لرزید

و بر دو سوی خویش فرو ریخت

و دستهای ملتمسش از شکافها

مانند آههای طویلی بسوی من

پیش آمدند

سرد است

و بادها ، خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

از آشنا شدن به چهره فنا شده خویش

وحشت نداشته باشد ؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود باز باز باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد؟

شاید پرنده بود که نالید

یا باد در میان درختان

یا من که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد

بالا می آمدم

و از میان پنجره می دیدم

که آن دو دست ‚ آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز به سوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی کاذب

تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد

 

خداحافظ ...

نوشته شده در 92/10/12ساعت 16:31 توسط رضا | |

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهامان مثلاً یعنی ما

کاش می دانستیم هیج پروانه ای

پریروز پیله گی خویش را به یاد نمی آورد

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم !

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزین شعر فروغ

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است ! 


                                                                                                ( از آلبوم نامه ها-علی صالحی)


نوشته شده در 92/06/25ساعت 23:40 توسط رضا | |

این که جز عشق هیچ نیست

تنها چیزیست که از عشق می دانیم

همین کافیست

بارِ کشتی باید

به قدرِ گنجایشِ آن باشد.


Emily Dickinson


نوشته شده در 92/03/21ساعت 0:52 توسط رضا | |

این داستان شما را بیشتر از یک فنجان قهوه‌ در یک روز سرد زمستانی گرم خواهد کرد...
 
با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم... 
بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...
و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا...سفارش‌شان را حساب کردند،
و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...
از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟
دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...
آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...
سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...
همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،
مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟
خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...
سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...
بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، 
بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...
قهوه مبادا برگردانی‌ است از........suspended coffee

نتیجه اخلاقی:
گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... بوسه مبادا...و مباداهای دیگر...
که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ...
و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم..

نوشته شده در 92/03/07ساعت 1:15 توسط رضا | |

نوشته شده در 91/12/30ساعت 13:23 توسط رضا | |

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت، آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!

نوشته شده در 91/12/25ساعت 12:12 توسط رضا | |

نوشته شده در 91/12/04ساعت 22:24 توسط رضا | |

ساعت به خواب رفته ، قرارت نمی رسد 

پاییز می دود به بهارت نمی رسد

هر چه گل است، من ، به تو تقدیم می کنم 

یک شاخه هم به خواستگارت نمی رسد

انگار در نشانی تو دست می برند 

از نامه ها یکی به دیارت نمی رسد

حتی برای خاطر چشمان کور من 

تصویر های تیره و تارت نمی رسد 

هر هشت شنبه را تو به من فکر می کنی 

پاهای من به روزشمارت نمی رسد 

"
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد "

آقا دلت خوش است ، نگارت نمی رسد !

حتی اگر اصالت کاشانی ات دهند

قدری گلاب هم به مزارت نمی رسد

تا ارتفاع موی تو قدم بلند نیست 

لبهای من به سرخ انارت نمی رسد 

زاینده رود با پل خواجو برای تو 

این میهمان به میز ناهارت نمی رسد 

چون بچه ها به شوق تو پر درمی آورم

پرواز من ولی به قطارت نمی رسد

حالا که دیر آمده ای زود می روی

آهوی من به فصل شکارت نمی رسد

این بیت آخر است سلامت رسیده ام

یعنی سرم به حلقه دارت ... نه ، می رسد!

شمس الدین بختکی

نوشته شده در 91/10/19ساعت 21:16 توسط رضا | |

اثری از مانا نیستانی

نوشته شده در 91/10/09ساعت 22:51 توسط رضا | |

خدا یا کفر نمی گویم!

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

می‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

 

نوشته شده در 91/09/25ساعت 15:48 توسط رضا | |

 

نوشته شده در 91/09/17ساعت 15:59 توسط رضا | |


آدمی را دیدم

با سایه خود درد دل می کرد

چه رنجی می کشد

وقتی هوا ابریست...


نوشته شده در 91/09/10ساعت 14:25 توسط رضا | |


عکسی که می بینید دختر کم سن و سالی است که شاید هیچوقت توی زندگی اش فرصت دیدنزندگی را نداشته باشد، نه چهره سیاسی است و نه سوپر استار سینما! اما دختری از دختران همین سرزمین است....

 

همیشه دوربین عکاسی ام را همراه دارم، به طبیعت که می روم رفتار آدمها با محیط زندگی شان برایم پر از سوژه است، سال ۸۸ این عکس را نزدیک الیگودرز گرفتم و بیش از همه عکس هایم دوستش دارم. تصویر دختر بچه ای که خیلی زود وارد بازی بزرگترها شده است، مسیر طولانی را آمده بود لب چشمه ای که مشک و دبه پلاستکی و کتری اش را آب کند، خیلی جدی این کار را کرد اما موقع رد شدن از رودخانه نتوانست تعادلش را حفظ کند و زمین خورد، کمکش کردم بلند شود، شرمگین سرش را پائین انداخت و راهش را گرفت و رفت و من یاد همه دخترهایی افتادم که چه پدرشان مدیر بلند پایه باشد و چه کارگری ساده، می خواهند لای پر قو بخوابند و مشغله ذهنی شان توجه مطلق به احساسات و خواسته های فردی شان است و شاید خبر ندارند که که دختران عشایر و روستایی بسیاری مثل همین دختر در دل طبیعت ایران زندگی می کنند بدون آنکه هیجوقت کرم مرطوب کننده ای داشته باشند، لباس مُد روز بپوشند یا بخواهند گونه و بینی و لب شان را عمل کنند

به چشم های معصوم دخترک، کفش های گشاد و بزرگ و لاسیتکی اش، موهای آفتاب سوخته اش، مَشک بزرگی که هم وزن خودش است و دشواری زندگی او دوباره نگاه کنید. 

قاچ های سیب زندگی گاهی چقدر بد تقسیم می شوند….

نوشته شده در 91/08/18ساعت 20:34 توسط رضا | |

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز 

 

نوشته شده در 91/06/01ساعت 15:7 توسط رضا | |

سلام

حال من خوب است 

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم 

تا یادم نرفته بنویسم:

دیشب در خوابم سال پر بارانی بود

خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن راز غریب زندگیست

رفتی پیش از اینکه باران ببارد

میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است

انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است

بی پرده بگویمت:

میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند

بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟

هذیان میگویم!نمیدانم

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد، و بی کنایه ابهام

پس از نو مینویسم:

 سلام

حال من خوب است

اما تو باور نکن!

 

نوشته شده در 91/05/04ساعت 1:18 توسط رضا | |

 قبل از

عزیمت پاهایم

خیال بوسه ام را

برایت

جا گذاشتم

 

آب و روغنی

از جنس

عشق

به آن مالیدم

 

و حک کردم

آن را

بر سپیدترین

خاطره ام

 

خاطره ام را

واریز کردم

به

حساب جاریت

 

شقایق بود

که میروئید

در جریان

آبی چشمانم

 

تو

عاشق بودی

من نیز

.

اما

زندگی

رقم هایش

با ارقام ما

هم خوانی نداشت...


............

شعر از س- س

نوشته شده در 91/03/25ساعت 12:59 توسط رضا | |

پاکت سيگار خاطراتت را جا گذاشتي...

و من هر روز پک ميزنم

يک خاطره از تو را نئشه مي شوم

و باز وقتي يادم مي آيد او را

باز ته سيگارم را

با عصبانيت به سر جا سيگاري مي کوبم . . . .

آخرين نخ را گذاشتم

براي آخرين روز تابستان

تا با آن روي دستم

داغي بگذارم

تا يادم باشد

يه پايان تلخ بهتر از يه تلخيه بي پايانه .........!!

نوشته شده در 91/03/08ساعت 22:45 توسط رضا | |