امروز هم
ما هر چه بوده ایم
همانیم
ما باز می توانیم هر روز
ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقانه جهانیم
و
قاف حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود.
.
.
.
بیاد دکتر قیصر امین پور شاعر ناگهان ها و نهان ها
.
.
.
خدایش بیامرزد
.
.
ناگهام چه زود دیر می شود!!!

خداحافظ
همین حالا
***
شرمنده همتون شدم
خلاصه نشد که بشه
.
.
.
.
.
.
و
دوستتان دارم تا همیشه
آهسته آهسته
به مقصد می رسد کاروان
آهسته آهسته
فریب خوان اخــوان هرگز مخور جانا
که مهمان کش بود این میزبان
آهسته آهسته
از این بــالا نشینی ها مشو غــرّه
که چرخ دون کشد از زیر پایت نردبان
آهسته آهسته
به هر پستی که هستی خلق را در یاب
چون روزی به پستی می برندت ناکسان
آهسته آهسته

سراسر
وهم و تردید است
خوشبختی
تبعید
بدبختی
تمدید است
هر چه که هست و نیست
تهدید است
در این شهر جور و جفا
دلمان به چه خوش باشد
شهری که
آدمیت
بوی تعفن گرفته است
ظلمت بیداد می کند
اینجا
هوا تاریک است.
من از افسانه ها سیرم
سهراب کجای کاری؟
اینجا دست هر کودک ده ساله شهر
به خدا
خالی است
قلبها
دریغ از
ذره ای احساس
به جایش
لعن و نفرین است
گمان مبر
که زندگی می کنی
در این خراب آباد
در این محنت سرایی که
عقل ها در جبر و مجبوری
پایمان زنجیر است
ساده نباش
ای دل ساده من
تا جهان بوده
کار ما
همین بوده و هست.
این داستانی رو که براتون می نویسم عین حقیقت بوده و برای خودم اتفاق افتاده
در ضمن اشکالات نوشتاری و انشائی متن را بر بزرگی خویش ببخشائید.
..........................................................................................
خرداد ماه بود برای خرید به سطح شهر رفته بودم
اون روز خیلی دلم گرفته بود
تو پیاده رو داشتم قدم می زدم
که
پسر بچه ای را دیدم
۸-۷ سال بیشتر سن نداشت
داشت آدامس می فروخت.
تو فکر فرو رفتم
به خودم می گفتم که چرا؟
چرا باید چنین باشد؟
تو همین فکر ها بودم
و می خواستم هر طور که شده کمکش بکنم
که دیدم پسرک خیره به پیرمردی شده که داشت برای مردم اسپند دود می کرد
بعد از کمی درنگ
پسرک نزدیک پیرمرد شد
و
از جیبش یک اسکناس ۵۰۰ تومانی در آورد و به پیرمرد داد
خیلی تعجب کردم
با خودم گفتم وای به حال ما ها
ولی شک کردم گفتم شاید پدرش باشد
پسرک شاد و خندان داشت به راه خود ادامه می داد
در همین حین زنی را دیدم که چادر مشکی خود را روی سرش کشیده و گدایی می کرد
در کمال ناباوری دیدم به محض اینکه پسرک زن گدا را دید نزدیک او شد
و ۲ تا سکه ۲۵ تومانی را از جیبش در آورد و به زن گدا داد
و به زن گدا گفت: شرمنده مادر بیشتر از این ندارم
با این حرکت پسر بچه شوکه شدم
به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودم و دانه های اشک از چشمانم سرازیر شد
از خودم خیلی بدم اومده بود
از اون روز به خودم قول دادم که مثل پسرک آدامس فروش فکر کنم و . . .
.
.
.
ولی مثل اینکه ما خیلی بی ارزش تر از آنیم که حتی یک روزمان مثل پسرک باشد.
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک مست نشی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند.
شعر بالا رو یکی از رفیقام sms داده بود خیلی زیباست.
***
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند
تنها آنان که با خود چتری به همراه می برند به کار خود ایمان دارند.
"آنتوان چخوف"
آفتابی یکدست
سار ها آمده اند
تازه لادن ها بیدار شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود
.
.
.
سهراب

شقایق درد من یکی دوتا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
کسی که یک نفس از من جدا نیست
وقتي با لحن حريري ات قدم به شهر رويا هايم نهادي :
طفل نگاهم به خاطرت گريستن را فراموش کرد.
چه زيبا خند يدي اي فرشته
و
چه صادقانه لحن اندوهم را به حلاوت لبخند پاک کردي ...
روح خاکستري ام با يادت تا بهشت هاي ملکوتي سير کرد و آبي شد :
درست رنگ نگاهت...
چگونه بگويم دوستت دارم
و
چگونه باور کني که اين دوست داشتن من مثل رنگ اطلسي ها پر از نجابت است
و
سر شار از نوري فيروزه اي...
قدم يه شهر ديده گانم بگذار
و
بدان که چشمانم بستر آرزو هاي کالي ست
که با آمدن تو طعم بودن مي گيرد....
و
وقتي واژه ها مي گريزند
تو از پس يک ازدحام غبار آلوده ي کلمات مي خواهي فرياد بزني
با واژه اي که همه بفهمند چه مي گويي
ولي
افسوس بغض تا انتهاي گلويت را مي فشارد
و
تو در همهمه ي ترديد ها گرفتاري که بغض را بشکني
يا مثل هميشه.....
در اطرافت هيچ جيزي نيست که به آن دلخوش کني
گذشته هاي زيبا و دوست داشتني به خاطره ها پيوسته
و
هر چه مي آيد ننگ است وبيزاري.
گويا زمان تو را بازيچه ي خويش کرده که با اعصابت ور برود....
غلظت گريه هايت را اندازه بگيرد و فرکانس بغضت را ثبت کند....
گويا دنيا مي خواهد بسنجد
که تو در عرض سه شبانه روز بي خوابي چقدر کالري از دست مي دهي
و
در مدت فرو نشاندن التهاب يک گريه
چه حجمي از چشمانت پف مي کند.؟ ! !
همه چيز مسخره است:
مسخره تر از آنچه که فکرش را بکني ....
يکي آنجا نشسته
و دارد به خاطر سيبي که در رويا هايش سرخ بود
اما حالا گنديده :
زار مي زند
و
اينجا کسي در حسرت سيبي که هر گز نداشته
به دندانهاي آن يکي که گاز مي زند حسادت مي کند.
همه چيز بوي لجن مي دهد
مثل اينکه تا دنيا دنياست بايد من کاتب لحظه هاي بي باران بغض باشم....
مثل اينکه تقدير دوست دارد تا من برايش از غصه هاي خودم
و از خوشي هاي ديگران بنويسم...
انگار هيچ تغييري در روال سست و يکنواخت زندگيم رخ نخواهد داد...
انگار هميشه بايد سکوت سنگين نيمه شب هاي سرد مرا در خود غرق کند
و به آغوش آرزو هاي دست نيافتني ببرد
و در حسرت يک لبخند تا عمق ستاره ها را کنکاش کند
انگار من بايد هميشه به لبخند هاي ديگران نگاه کنم
و براي خودتنها کاري که مي توانم بکنم: تاسف خوردن باشد و آه کشيدن..
گاهي خدا هم مرا فراموش مي کند .
خدايي که گفته از رگ گردنم به من نزديک تر است .
نمي دانم آن خداي هميشه حاضر و شاهد مي داند
که وقتي يک دل کبود لال مي شود چه حالي دارد
وقتي يک چشم از فرط شرمندگي به لب هاي بسته و لرزانش فحش مي دهد .
وقتي دستي از زور ترديد به هم مشت مي شود
مي لرزد.....
وقتي يک سر مثل وزنه ي سنگيني
که تحمل ايستادن ندارد ناگهان خم مي شود
و تا عمق چند فرسخي را در مي نوردد.
...
خدايا به که بگويم ؟ ؟ ؟ ! !
آخر از تو نزديک تر چه کسي مي تواند باشد ؟ ؟
خدايا کفر نباشد : بعضي وقت ها فکر مي کنم که مرا نمي بيني..
بعضي وقت ها زبانم لال فکر مي کنم
که در ليست بنده هايت نيستم...
خدايا کاش مي شد جوابم را بدهي..........................
کاش به من مي گفتي چه جاي جرم من بيشتر از آنهايي ست
که قهقهه ي خنده ي مستا نه شان سينه ي آسمان را مي خراشد...
خدايا..................................... ! !
سلام دوستان من
امروزمی خواهم یک داستان براتون بنویسم
یه داستان واقعی!
از سهراب
سهراب سپهری
آره درست خوندید " سهراب سپهری"
می گن سهراب یه روزی برای نقاشی به طبیعت می زنه
آخه سهراب علاوه بر شاعر بودن یه نقاش ماهر هم بود:
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است.
آره می گفتم سهراب راه افتاد
تا سوژه ای برای نقاشی کردن پیدا کند.
تو راه با خودش زمزمه می کرد:
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات برون
دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
که ناگهان حس کرد کسی او را می طلبد
آری
یک پیرمرد سهراب را صدا می کرد
سهراب که پیرمرد را دید شادمان به سوی او رفت تا شاید
بتواند کمکی به او بکند
وقتی رسید به پیرمرد به سهراب گفت:
ای جوان سیگار داری به من بدهی؟
سهراب گفت شرمنده!
سهراب از اینکه نتونسته بود کمکی به پیرمرد بکند ناراخت بود
و حتی آنروز نقاشی هم نکرد
ولی از آن روز به بعد
همیشه سیگار همراهش بود تا شرمنده کسی نشود.
**************
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست.
خبری از گل نیست
همه اینجا گرگند
صحبت از بلبل نیست
همه در جنگ و گریز
همه در فکر فرار
همه شهر پر از نفرین است
تا تو اندیشه کنی
پای تو زنجیر است
فکر من هم این بود
برهانم خود را
روم از شهر غریب
روم از ظلمت و جنگ
من در اندیشه آن شهر خدایی بودم
من سراسر سادگی
باری از آوارگی
بود من نابود شد
از پی دلدادگی
صحبت من با شماست
ای همه مهر و وفا رفته ز یاد
عاشقی!
رفته به باد
جمله آخر من
عمق این فاجعه بود
در خراب آباد عشق
دشمنان در شکل دوست
بر نا رفیقان شرم باد!!
۱/۴/۸۶ (*)
كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار
به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو
بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار
خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقه ی گندم
نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار
نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم
مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار
خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي
چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟
خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها
فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار . . .
(این شعر رو نمی دونم چه کسی سروده...یکی از رفیق هام تو بخش نظرات برام نوشته بود)
از رقیب دگری
سخنم با تو و امثال شماست
سخنم با تو و افکار شماست
بی گمان می پویی
فرصتی می جویی
که رهی کوره رهی
که دل ویرانه من را بدان واداری
این منم می خندم!
چاره را می فهمم
تو که خود می دانی
که من از حیله تو لبریزم
چاره این دل من ناچاری ست
دل من از کوه است
غصه اندود و پر از اندوه است
ساده و پر ز جفا
ای سراسر حیله
بس کن ستم و ننگت را
دیده پر ز فریب
دیده پستت را
تو به من می گویی
توبه کردم اینک
توبه از حیله و ننگ و فریب
تومرا گفتی باز
نیست جایی خبری
ور تو را گفتم اگر هست جایی خبری
نبود!
جز فریب دگری . . .
راز ديرين دل ويرانم
با شما مي گويم
از همه خسته و سر گردانم
از ستم و ظلم او من حيرانم
چه كنم با همه درد و غم بسيارم
چه كنم چاره ندارم جز مرگ
در بهار عمرم
در بهاري پر برگ
با شما خواهم گفت . . .
تیک تاک
تا کی؟
تا کی باید رفت؟
با تیک تاک
به
استقبال مرگ!

مرداب
عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگاه شاید یک ماهی پیر
مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه ی خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل
راه گم کرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفری دور و دراز
مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده ی بی دردش را
یا شبی کشتی سرگردانی
لنگر اندازد در ساحل او
ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
همچنان محتضر و خون آلود
افتد ، آسوده ز صیاد بر او
بشکند آینه ی صافش را
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگاه شاید مرغابیها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ورنه مرداب چه دیدیه ست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مرداب گذشت
زیر سقف سیه و کوته ابر
تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابر ستبر
ای بسا شب که با او می گذرد
غرقه در لذت بی روح بهار
او به مه می نگرد ، ماه به او
شب دراز است و قلندر بیکار
مه کند در پس نیزار غروب
صبح روید ز دل بحر خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
عمر بی حادثه ی بی جر و جوش
دفتر خاطره ای است سپید
نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
نه بر او مانده نشانی نه، خطی
اضطرابی تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سر سنگ زدن
ای خوشا زیر و زبرها دیدین
راه پر بیم و بلا پیمودن
روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابدیت بودن
عمر « من » اما چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند موج و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش
اخوان ثالث (م-امید)
حالا اومدم همونجا وایستادم
که تقاضای تو رو جواب دادم
اما قول دادم به قلبم و خدا
که دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم یادته
شعر من بده ولی زیادته
"برگه ها بالا"

