
شبی آرام چون دریای بی جنبش
سکون ساکت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایان می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
من اما دیگر از هر خواب بیزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم
........................................................ شعری از حمید مصدق...................................................
تو به من خندي
و
نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالها هست كه در گوش من
آرام، آرام
خش خش گام تو تكرار كنان، مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت.

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
ای دل نگفتمت نرو راه عاشقی
رفتی بسوز این همه آتش سزای توست.
مهربانی را در آن دیدم
وقتی که پسر بچه ای می خواست
با آبنباتش دریا را شیرین کند.
