تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود <>
     فراق
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 12:18 | لینک ثابت |

    مرداب

 عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
 نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگاه شاید یک ماهی پیر
 مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه ی خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
 یا یکی شاخه ی کم جرأت سیل
 راه گم کرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفری دور و دراز
 مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده ی بی دردش را
یا شبی کشتی سرگردانی
 لنگر اندازد در ساحل او
 ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
دیگر اینجا که رسد ، زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
 همچنان محتضر و خون آلود
افتد ، آسوده ز صیاد بر او
 بشکند آینه ی صافش را
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگاه شاید مرغابیها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ورنه مرداب چه دیدیه ست به عمر
غیر شام سیه و صبح سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مرداب گذشت
زیر سقف سیه و کوته ابر
 تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابر ستبر 
ای بسا شب که با او می گذرد
غرقه در لذت بی روح بهار
او به مه می نگرد ، ماه به او
 شب دراز است و قلندر بیکار
 مه کند در پس نیزار غروب
 صبح روید ز دل بحر خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
عمر بی حادثه ی بی جر و جوش
دفتر خاطره ای است سپید
نه در او رسته گیاهی ، نه گلی
 نه بر او مانده نشانی نه، خطی
اضطرابی تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سر سنگ زدن 
 ای خوشا زیر و زبرها دیدین
 راه پر بیم و بلا پیمودن
 روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابدیت بودن
عمر « من » اما چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند موج و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش

اخوان ثالث (م-امید)

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 19:19 | لینک ثابت |

   حالا اومدم همونجا وایستادم

که تقاضای تو رو جواب دادم

اما قول دادم به قلبم و خدا

که دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم  یادته

شعر من بده ولی زیادته

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 15:54 | لینک ثابت |
 زندگی مثل امتحان املاء می مونه که مدام در حال نوشتن و پاک کردن هستیم که ناگهان معلم با صدای بلند فریاد می زنه:

                                       "برگه ها بالا"

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 ساعت 16:48 | لینک ثابت |

  به قــبرستان گـذر کردم و کم و بیش

  بدیـدم قـــبر دولتــمند و درویـــش

  نه درویش بی کـفن در قبر مانده

  نه دولتمند برده یک کفن بیش

                                              

نوشته شده توسط رضا در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 15:13 | لینک ثابت |

خدا کند نا امید نکنیم هر آنکه از ما انتظار گرمی دارد...

     خدا کند پس نزنیم دستی که با امید به سوی ما دراز شده است...

خدا کند...

خدا کند.....

                                             

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:33 | لینک ثابت |

هنوز حرفای ناگفته دارم گوش کن

تو هم این زهر تلخ نفرت و نوش کن

آره تو راست می گی عشق بچه بازی نیست

همون بهتر بری ما رو هم فراموش کن

تو آبروی عاشقی رو پاک بردی

دارم جدی می گم برای من مردی

چقدر ساده بودم که باورت کردم

عزیزم بودی و خونمو می خوردی

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 19:48 | لینک ثابت |

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم

نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 18:32 | لینک ثابت |