تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود <>
فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار

كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار


به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو


بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقه ی گندم


نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار


نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم


مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار


خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي


چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟


خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها


فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار
. . .

 

(این شعر رو نمی دونم چه کسی سروده...یکی از رفیق هام تو بخش نظرات برام نوشته بود)

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 17:12 | لینک ثابت |
 باز فریب دگری

 از رقیب دگری

سخنم با تو و امثال شماست

سخنم با تو و افکار شماست

بی گمان می پویی

فرصتی می جویی

که رهی کوره رهی

که دل ویرانه من را بدان واداری

این منم می خندم!

چاره را می فهمم

تو که خود می دانی

که من از حیله تو لبریزم

چاره این دل من ناچاری ست

دل من از کوه است

غصه اندود و پر از اندوه است

ساده و پر ز جفا

ای سراسر حیله

بس کن ستم و ننگت را

دیده پر ز فریب

دیده پستت را

تو به من می گویی

توبه کردم اینک

توبه از حیله و ننگ و فریب

تومرا گفتی باز

نیست جایی خبری

ور تو را گفتم اگر هست جایی خبری

نبود!

جز  فریب دگری . . .

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 18:12 | لینک ثابت |
با شما مي گويم

  راز ديرين دل ويرانم

         با شما مي گويم

  از همه خسته و سر گردانم

     از ستم و ظلم او من حيرانم

   چه كنم با همه درد و غم بسيارم

               چه كنم چاره ندارم جز مرگ

 در بهار عمرم

              در بهاري پر برگ

                              با شما خواهم گفت . . .

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 2:5 | لینک ثابت |
تیک تاک

تیک تاک

تا کی؟

تا کی باید رفت؟

با تیک تاک

                به

                 استقبال مرگ!

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 15:8 | لینک ثابت |

 

 

 

 دلبسته ام به رفاقتمون

   پایدار تا پای دار    

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 16:45 | لینک ثابت |