تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود <>

 

خداحافظ

همین حالا

***

شرمنده همتون شدم

خلاصه نشد که بشه

.

.

.

.

.

.

و

دوستتان دارم تا همیشه

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 17:19 | لینک ثابت |

               بهار عمر می گردد خزان                

آهسته آهسته

   به مقصد می رسد کاروان     

آهسته آهسته

فریب خوان اخــوان هرگز مخور جانا

       که مهمان کش بود این میزبان       

آهسته آهسته

از این بــالا نشینی ها مشو غــرّه

    که چرخ دون کشد از زیر پایت نردبان   

آهسته آهسته

به هر پستی که هستی خلق را در یاب

  چون روزی به پستی می برندت ناکسان   

آهسته آهسته

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 17:33 | لینک ثابت |
هر چه که می بینم

سراسر

وهم و تردید است

خوشبختی

تبعید

بدبختی

تمدید است

هر چه که هست و نیست

تهدید است

در این شهر جور و جفا

دلمان به چه خوش باشد

شهری که

آدمیت

بوی تعفن گرفته است

ظلمت بیداد می کند

اینجا

هوا تاریک است.

من از افسانه ها سیرم

سهراب کجای کاری؟

اینجا دست هر کودک ده ساله شهر

به خدا

خالی است

قلبها

دریغ از

ذره ای احساس

به جایش

لعن و نفرین است

گمان مبر

که زندگی می کنی

در این خراب آباد

در این محنت سرایی که

عقل ها در جبر و مجبوری

پایمان زنجیر است

ساده نباش

ای دل ساده من

تا جهان بوده

کار ما

همین بوده و هست.

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 19:51 | لینک ثابت |

این داستانی رو که براتون می نویسم عین حقیقت بوده و برای خودم اتفاق افتاده

در ضمن اشکالات نوشتاری و انشائی متن را بر بزرگی خویش ببخشائید.

..........................................................................................

خرداد ماه بود برای خرید به سطح شهر رفته بودم

اون روز خیلی دلم گرفته بود

تو پیاده رو داشتم قدم می زدم

که

پسر بچه ای را دیدم

 ۸-۷ سال بیشتر سن نداشت

داشت آدامس می فروخت.

تو فکر فرو رفتم

به خودم می گفتم که چرا؟

چرا باید چنین باشد؟

تو همین فکر ها بودم 

و می خواستم هر طور که شده کمکش بکنم 

که دیدم پسرک خیره به پیرمردی شده که داشت برای مردم اسپند دود می کرد

بعد از کمی درنگ

پسرک نزدیک پیرمرد شد

و

از جیبش یک اسکناس ۵۰۰ تومانی در آورد و به پیرمرد داد

خیلی تعجب کردم

با خودم گفتم وای به حال ما ها

ولی شک کردم گفتم شاید پدرش باشد

پسرک شاد و خندان داشت به راه خود ادامه می داد

در همین حین زنی را دیدم که چادر مشکی خود را روی سرش کشیده و گدایی می کرد

در کمال ناباوری دیدم به محض اینکه پسرک زن گدا را دید نزدیک او شد

و ۲ تا سکه ۲۵ تومانی را از جیبش در آورد و به زن گدا داد

 و به زن گدا گفت: شرمنده مادر بیشتر از این ندارم

با این حرکت پسر بچه شوکه شدم

به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودم و دانه های اشک از چشمانم سرازیر شد

از خودم خیلی بدم اومده بود

از اون روز به خودم قول دادم که مثل پسرک آدامس فروش فکر کنم و . . .

.

.

.

ولی مثل اینکه ما خیلی بی ارزش تر از آنیم که حتی یک روزمان مثل پسرک باشد.

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 18:18 | لینک ثابت |