باز فریب دگری
از رقیب دگری
سخنم با تو و امثال شماست
سخنم با تو و افکار شماست
بی گمان می پویی
فرصتی می جویی
که رهی کوره رهی
که دل ویرانه من را بدان واداری
این منم می خندم!
چاره را می فهمم
تو که خود می دانی
که من از حیله تو لبریزم
چاره این دل من ناچاری ست
دل من از کوه است
غصه اندود و پر از اندوه است
ساده و پر ز جفا
ای سراسر حیله
بس کن ستم و ننگت را
دیده پر ز فریب
دیده پستت را
تو به من می گویی
توبه کردم اینک
توبه از حیله و ننگ و فریب
تومرا گفتی باز
نیست جایی خبری
ور تو را گفتم اگر هست جایی خبری
نبود!
جز فریب دگری . . .
نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 18:12 | لینک ثابت |

