تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود - داستان <>

سلام دوستان من

 

امروزمی خواهم یک داستان براتون بنویسم

 

یه داستان واقعی!

 

از سهراب

 

سهراب سپهری

 

آره درست خوندید " سهراب سپهری"

 

می گن سهراب یه روزی برای نقاشی به طبیعت می زنه

 

آخه سهراب علاوه بر شاعر بودن یه نقاش ماهر هم بود:

 

 

اهل کاشانم


پیشه ام نقاشی است

 
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما


تا به آواز شقایق که در آن زندانی است


دل تنهایی تان تازه شود


چه خیالی چه خیالی ... می دانم


پرده ام بی جان است


خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است.

 

 

آره می گفتم سهراب راه افتاد

 

 تا سوژه ای برای نقاشی کردن پیدا کند.

 

تو راه با خودش زمزمه می کرد:

 

 

 

بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات برون

 

  دلم از غربت سنجاقک پر


من به مهمانی دنیا رفتم

 

 

که ناگهان حس کرد کسی او را می طلبد

 

آری

 

یک پیرمرد سهراب را صدا می کرد

 

سهراب که پیرمرد را دید شادمان به سوی او رفت تا شاید

 

 

بتواند کمکی به او بکند

 

وقتی رسید به پیرمرد به سهراب گفت:

 

ای جوان سیگار داری به من بدهی؟

 

سهراب گفت شرمنده!

 

سهراب از اینکه نتونسته بود کمکی به پیرمرد بکند ناراخت بود

 

و حتی آنروز نقاشی هم نکرد

 

ولی از آن روز به بعد

 

همیشه سیگار همراهش بود تا شرمنده کسی نشود.

 

 

                              **************

 

 

ابری نیست


بادی نیست

 
می نشینم لب حوض


گردش ماهی ها روشنی من گل آب 


مادرم ریحان می چیند


نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر


رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط


نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد


نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد


پشت لبخندی پنهان هر چیز

 
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست

 
چیزهایی هست که نمی دانم

 
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد


می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم


راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم


من پر از نورم و شن


و پر از دار و درخت


پرم از راه از پل از رود از موج

 
پرم از سایه برگی در آب


چه درونم تنهاست.

 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 18:13 | لینک ثابت |