تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود - چند کلمه حرف دل <>

وقتي با لحن حريري ات قدم به شهر رويا هايم نهادي :

 

طفل نگاهم به خاطرت گريستن را فراموش کرد.

 

چه زيبا خند يدي اي فرشته

 

 و

 

چه  صادقانه  لحن  اندوهم   را  به  حلاوت   لبخند  پاک  کردي ...

 

روح خاکستري ام با يادت تا بهشت هاي ملکوتي سير کرد و آبي شد :

 

درست رنگ نگاهت...

 

چگونه بگويم دوستت دارم

 

 و

 

چگونه باور کني که اين دوست داشتن من مثل رنگ اطلسي ها پر از نجابت است

 

 و

 

سر شار از نوري فيروزه اي...

 

قدم يه شهر ديده گانم  بگذار

 

 و

 

 بدان که چشمانم  بستر آرزو هاي کالي ست

 

 که با آمدن تو طعم بودن مي گيرد....

 

و

 

وقتي واژه ها مي گريزند

 

تو از پس  يک ازدحام غبار آلوده ي کلمات  مي خواهي  فرياد بزني

 

 با  واژه اي که همه بفهمند  چه مي گويي

 

 ولي

 

 افسوس بغض تا انتهاي گلويت را مي فشارد

 

 و

 

 تو در همهمه ي  ترديد ها  گرفتاري  که  بغض را بشکني

 

 يا مثل  هميشه.....

 

در اطرافت هيچ جيزي نيست  که به آن دلخوش کني

 

گذشته هاي زيبا و دوست داشتني به خاطره ها پيوسته

 

 و

 

هر چه مي آيد ننگ است وبيزاري.

 

 گويا زمان تو را بازيچه ي خويش کرده که با اعصابت  ور برود....

 

غلظت گريه هايت را  اندازه بگيرد و فرکانس بغضت را  ثبت کند....

 

 گويا  دنيا  مي خواهد بسنجد

 

 که تو در عرض  سه  شبانه روز  بي خوابي   چقدر کالري از دست مي دهي

 

 و

 

 در مدت فرو نشاندن التهاب  يک گريه

 

 چه حجمي از چشمانت پف مي کند.؟ ! !               

 

همه چيز مسخره است:

 

مسخره تر از آنچه که فکرش را بکني ....

 

يکي  آنجا  نشسته  

 

و دارد  به خاطر  سيبي که در  رويا هايش  سرخ  بود 

 

 اما حالا  گنديده :

 

  زار مي زند

 

 و

 

 اينجا کسي در حسرت سيبي که هر گز نداشته

 

به دندانهاي آن يکي که گاز مي زند حسادت مي کند.

 

همه چيز بوي لجن مي دهد

 

مثل اينکه تا  دنيا دنياست بايد من کاتب لحظه هاي  بي باران بغض باشم....

 

مثل اينکه تقدير دوست دارد تا من برايش از غصه هاي خودم

 

و از خوشي هاي ديگران بنويسم...

 

انگار هيچ  تغييري در  روال  سست  و يکنواخت  زندگيم  رخ  نخواهد  داد...

 

انگار هميشه بايد سکوت سنگين نيمه شب هاي سرد مرا در خود غرق کند

 

 و به آغوش آرزو هاي دست نيافتني ببرد

 

 و  در حسرت يک  لبخند  تا  عمق ستاره ها را کنکاش کند

 

 انگار من بايد هميشه به لبخند هاي ديگران نگاه کنم

 

 و براي خودتنها کاري که مي توانم بکنم: تاسف خوردن  باشد  و آه  کشيدن..

 

گاهي  خدا هم  مرا  فراموش  مي کند .

 

خدايي  که گفته از رگ گردنم به من نزديک تر است .

 

نمي دانم  آن خداي هميشه حاضر و شاهد مي داند

 

که وقتي يک دل کبود لال مي شود چه حالي دارد

 

وقتي  يک چشم از فرط شرمندگي به لب هاي بسته و لرزانش فحش مي دهد .

 

  وقتي دستي از زور ترديد به هم مشت مي شود

 

  مي لرزد.....

 

 وقتي  يک سر مثل   وزنه ي  سنگيني

 

  که  تحمل ايستادن   ندارد  ناگهان  خم مي شود

 

 و تا عمق چند فرسخي را در مي نوردد.

 

...

 

خدايا به که بگويم ؟ ؟ ؟ ! !                        

 

آخر از  تو نزديک تر چه کسي مي تواند باشد ؟ ؟                  

 

خدايا کفر نباشد : بعضي وقت ها فکر مي کنم که مرا نمي بيني..

 

 بعضي وقت ها زبانم  لال  فکر مي کنم

 

  که  در ليست  بنده هايت نيستم...  

 

خدايا کاش مي شد جوابم را بدهي..........................

 

کاش به من مي گفتي چه جاي جرم من بيشتر از آنهايي ست

 

 که قهقهه ي خنده ي مستا نه شان سينه ي آسمان را مي خراشد...

 

خدايا..................................... ! !

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 23:53 | لینک ثابت |