این داستانی رو که براتون می نویسم عین حقیقت بوده و برای خودم اتفاق افتاده
در ضمن اشکالات نوشتاری و انشائی متن را بر بزرگی خویش ببخشائید.
..........................................................................................
خرداد ماه بود برای خرید به سطح شهر رفته بودم
اون روز خیلی دلم گرفته بود
تو پیاده رو داشتم قدم می زدم
که
پسر بچه ای را دیدم
۸-۷ سال بیشتر سن نداشت
داشت آدامس می فروخت.
تو فکر فرو رفتم
به خودم می گفتم که چرا؟
چرا باید چنین باشد؟
تو همین فکر ها بودم
و می خواستم هر طور که شده کمکش بکنم
که دیدم پسرک خیره به پیرمردی شده که داشت برای مردم اسپند دود می کرد
بعد از کمی درنگ
پسرک نزدیک پیرمرد شد
و
از جیبش یک اسکناس ۵۰۰ تومانی در آورد و به پیرمرد داد
خیلی تعجب کردم
با خودم گفتم وای به حال ما ها
ولی شک کردم گفتم شاید پدرش باشد
پسرک شاد و خندان داشت به راه خود ادامه می داد
در همین حین زنی را دیدم که چادر مشکی خود را روی سرش کشیده و گدایی می کرد
در کمال ناباوری دیدم به محض اینکه پسرک زن گدا را دید نزدیک او شد
و ۲ تا سکه ۲۵ تومانی را از جیبش در آورد و به زن گدا داد
و به زن گدا گفت: شرمنده مادر بیشتر از این ندارم
با این حرکت پسر بچه شوکه شدم
به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بودم و دانه های اشک از چشمانم سرازیر شد
از خودم خیلی بدم اومده بود
از اون روز به خودم قول دادم که مثل پسرک آدامس فروش فکر کنم و . . .
.
.
.
ولی مثل اینکه ما خیلی بی ارزش تر از آنیم که حتی یک روزمان مثل پسرک باشد.

