تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود - کار ما <>
هر چه که می بینم

سراسر

وهم و تردید است

خوشبختی

تبعید

بدبختی

تمدید است

هر چه که هست و نیست

تهدید است

در این شهر جور و جفا

دلمان به چه خوش باشد

شهری که

آدمیت

بوی تعفن گرفته است

ظلمت بیداد می کند

اینجا

هوا تاریک است.

من از افسانه ها سیرم

سهراب کجای کاری؟

اینجا دست هر کودک ده ساله شهر

به خدا

خالی است

قلبها

دریغ از

ذره ای احساس

به جایش

لعن و نفرین است

گمان مبر

که زندگی می کنی

در این خراب آباد

در این محنت سرایی که

عقل ها در جبر و مجبوری

پایمان زنجیر است

ساده نباش

ای دل ساده من

تا جهان بوده

کار ما

همین بوده و هست.

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 19:51 | لینک ثابت |